احساس رهایی
خدایا وارد سفر دوم شدیم، با عنایت ما را به جلو هدایت کن.
 به امید روزی که تمام سفر اولی ها سفرشان را به خوبی به پایان برسانند و وارد سفر دوم بشوند، ان شاء الله.



به نام قدرت مطلق الله 

امروز هفتم تیر ماه است، صبح زود به پارک طالقانی آمدیم تا رهایی خواهر لژیونی ام را جشن بگیریم و برایش خیلی خوشحال هستم. وقت موعود فرا رسید، برای اولین بار آقای امین را دیدم. آدم بعضی از حس ها را نمی‌تواند به زبان بیاورد، خوش به حال آقای امین، چقدر انرژی داشت. چهره خواهرم، همراه مسافرش که در کنار آقای امین ایستاده بودند روزهای پر از امید و شادی را برایشان نوید می‌داد.
 قرار شد هفته آینده رهایی مسافرم باشد، این روزهای آخر، حال خوشی ندارم و یک اضطرابی ته وجودم هست که نمی‌دانم چیست! از اینکه سفر اولمان تمام می‌شود خوشحال هستم؛ ولی می‌دانم که سفر دوم سخت تر می‌باشد و قدم های محکم تری می‌خواهد و هر چه در سفر اول تلاش کردم باید در سفر دوم تلاش بیشتری انجام بدهم.
 در ذهنم روزِ رهایی را تصور می کنم تا آقای مهندس که بسیار دوستشان دارم و می‌دانم که چقدر پاک و بی ریا هستند نامه ما را امضا کنند.
 دوست دارم یک بار مستقیماً با آقای مهندس صحبت کنم، لحظه‌ای را می‌بینم که مسافرم ایشان را بغل می‌کنند. لحظه بسیار قشنگی است و فکر می‌کنم همه افرادی که در آنجا هستند خودشان را جای کسانی که رها می شوند می‌گذارند و  آرزوی رهایی را دارند که تصورش هم بسیار زیبا می‌باشد.
 امروز جمعه ۹۸/۴/۲۱، روز رهایی ماست. دل تو دلم نیست، نمی‌دانم چرا مثل بچه‌هایی هستم که برای امتحان دلشوره دارند! چشم به راهِ راهنمایم هستم و مدام با خودم می گویم: خانم نوشین پس کجا هستید ؟ دوست دارم راهنمایم هم زودتر بیاید تا دست هایشان را در دستم بگیرم و آرام شوم.
 بالاخره لحظه موعود فرا رسید، آقای مهندس را دیدم و ایشان نامه مان را امضا کردند، چقدر خوشحالم.
 خیلی شلوغ بود، چه حس عجیبی داشتم. تقریباً تمام کسانی را که دوست داشتم لطف کردند و برای رهایی ما آمدند و برگه رهایی مسافرم هم به دست آقای مهندس امضا شد. نفهمیدم چه زمانی چشمانم داغ شد و اشک از چشمانم سرازیر شد. خنده رضایت آقای مهندس و راهنمایم، رنگ پریده مسافرم و لرزش دستانش و لبخندی که روی لبانش بود حاکی از رضایت و خوشحالی همه داشت. نمی‌دانستم باید چه کار کنم، دوست داشتم آقای مهندس را در آغوش بگیرم و از صمیم قلب از او تشکر کنم. با چشمان پر از اشک از ایشان تشکر کردم و ایشان هم به من تبریک گفتند، قبلش به خودم گفته بودم که گریه نکن؛ ولی دست خودم نبود. لحظه رهایی یک حس غریبی داشت، انگار سبک شدیم و این تجربه را یک بار دیگر داشتم، به راهنمای خودم گفتم، یک سبکی خاص که پر از رضایت بود.
 خدایا وارد سفر دوم شدیم، با عنایت ما را به جلو هدایت کن.
 به امید روزی که تمام سفر اولی ها سفرشان را به خوبی به پایان برسانند و وارد سفر دوم بشوند، ان شاء الله.

نگارنده : همسفر الهه از لژیون دوم 
ویراستار : همسفر الهام

[ پنجشنبه 3 مرداد 1398 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ همسفر نوشین ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic